ღبگو به ان که ، دل از بار غم گران داردღ |
|
همه شب با دلـم كسي مي گفت : « سخـت آشفتـه اي ز ديــدارش صبحـــدم با ستـارگـان سپيــد ميرود ، ميرود ، خدانگهــدارش » من به بوي تو رفتـه از دنيــــا بـي خبــر از فـريب فـــرداهـا مي شكفتـم ز عشـق و مي گفتم « هر كه دلـداده شد به دلـدارش ننشينـــد بــه قصــــد آزارش برود ، چشــم من بـه دنبــالش برود ، عشـق من نگهـــدارش » آه ، اكنـون تو رفته اي و غروب سـايه مي گسترد به سينـه راه نـرم نـرمك خــداي تيـره غــم مي نهــد پـا بـه معبـد نگهـــم مي نويسـد به روي هــر ديـوار آيـه هـايي همـه سيــاه ِ سيــاه فــروغ فــرخــزاد مي دانم كه ميداني اين بار هم براي تو مي نويسم !! مثل همه دفعات گذشته !! تمام حرفهاي ناگفته ام براي توست ! تنهــا و تنهـا براي تو ! و سهـم من از تو خاطره اي است لبريز از عطـر خوش عشق ! و سهـم من براي تو ، قلب كوچكي است كه هنوز هم عاشقانه در هر تپشش ، شعـر دلـدادگي را زمـزمه ميكنـد و سهم من از خود ... راستي سهم من از من چيست ؟!! خاطراتي لبريز از ياد تو ؟ چشمان تا ابد بارني ام به خاطر تو ؟ آسمان هميشه ابري دلم در هواي تو ؟ نگاه همواره مشتاقم در پي تو ؟ هرم نفسهايم به اميـد تو ؟ رؤياهاي شيرينم براي تو ؟ قلب كوچك و عاشقـم از آنِ تو ؟ عشق پاك و پر شورم به تو ؟ يا زندگيم ؟؟ زندگيم هم فــداي تو .. ! اصلا اين چه مني است !! تو بگو ، خود را من بدانم يا رو در روي خود بايستم و صدابزنم خود را : " تو " ... !! مي دانم كه اين بار هم حرفهـايم را نخواهي خواند !! مثل همه دفعات گذشته !! اما من باز هم براي تو مي نويسم ! خوب مي دانم از دل پر دردم هيچ خبر نداري ! تو تنهـا مي داني ، " دوستت دارم ! " خودم بارها اين را برايت زمزمه كرده ام !! آخرين بار همين ديروز بود !! همين حوالي .. اما تو هرگر نمي داني كه در اين قلب عاشق چه دردها نهفته است ! تو هرگز عمق عشقم را نخواهي ديد ! و نخواهي فهميد ، تو ؛ همه زندگي من بودي و هستي ..! و من چگونه سايه به سايه در تعقيبت بودم و جز به جز ِ زندگيت را دنبال مي كردم و چه بي صـدا مي شكستم ... مي دانم كه اگر تو حرفهايم را نخواهي شنيد ، اگر قلب هزار پاره ام از درد را نخواهي ديد ، اما خــدايي هست كه صــدايم را مي شنود حتي وقتي حرفي با او نميزنم و دردهايم را مي داند بي اينكه برايش بگويم و قلبم را مي بيند وقتي ديواري از سنگ به دور آن كشيـده ام و دستان سـردم را مي گيرد وقتي براي گرم كردنشان ، در خود فــرو بردمشان . مي دانم كه خــدا مـرا مي بيند ! مي شنود ! مي فهمـد !! آخـر هر چه باشد او خــداست !!! و من مي دانم كه به پايان رسيـده ام ، تو توانستي قلبم را بگيري ، و عشقم . را حتي خودم را از من !! شايد بتواني زندگيم را هم بگيري و مرا برساني به آرزوي ديرينـه ام ! آرميدن براي ابد .. با قلبي كه هنوز هم براي تو مي تپد ! اما هرگز نخواهي توانست اميــدم را از من بگيـري !!! آري .. ! سهـم من از من اميـد است ! اميـدي كه در بدترين و تاريكترين روزها ، تنهـا همـراه دل شكسته ام بود .. و به نورش همـواره قلبم روشنـايي داشت و زندگيم معنـا ! باز هم اين اميـد زنده ام مي دارد ! اصلا آدمي به اميد زنده است !! و من اين بار هم به حرمت حضورش ، خط مي كشم به روي تمامي تيرگي ها و مرهم مي نهم همه زخم هايم را و قلبم را از نو مي سازم باز هم سـرشـارش خواهم كرد از عشـق تو ! و عطر دان وجودم را پر خواهم كرد از عطـر تنت ، و نگاهت را براي دلم قاب خواهم كرد ، آن هنگام كه چشمان مبهوت ِ مشتـاقم در زلال نگاهت گـره خورد !! و من زنــدگي يافتـم! بـاز از يك نگـاه گــرم تو يـافت همــه ذرات جــان من ، هيجــان همه تن بودم اي خــدا ، همـه تن همه جان گشتم اي خدا، همه جان چشــم تو اين سيـاه افسـونكـار بستـه با صـد فـريب راهـــم را جــز نگـاهت پنـاهگـاهـم نيست كـز تو پنهــان كنـم نگـاهــم را *** بي تو دراين غروب خلوت و كور من و يـاد تو عــالــمي داريــم چشمت آئينه دارِ اشك من است شبچـراغـي و شبنـمي داريـم فـريـدون مشيـري شايد خطاست ! اما انسان به هـر آنچـه كه مي خـواهـد مي رسـد !! نوشته شده توسط ღ*•. فــــرزانـه .•*ღ تاریخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 8:52 بعد از ظهر |+|
|